خرید بک لینک
عصرها یارا را از خانه ی خاله به زور به خانه ی خودمان می آورم و دوتایی می نشینیم پشت سیستم تا کلاس شروع شود. خانوم با انگشت هایش شروع به شمارش می کند و بعد سرعت شمارش را بالا می برد و یارا حواسش پرت می شود و کلی می خندد، خانوم هم می خندد، سیزده نفر پسربچه ی دیگر هم در خانه شان می خندند. یکی از بچه ها (ایلیا) دندان هایش تازه افتاده اند و موقع حرف زدن به طرز بانمکی سوت می زند. با کنجکاوی می پرسد: -خا

برچسب: نویسنده: پویا رجبی تاريخ: دوشنبه 9 فروردين 1400 ساعت: 17:21

*** مادر برای ما همیشه مادر بود. یعنی شمایل تمام یک مادر را در ذهن همگان تداعی میکرد. دائما سرش شلوغ بود و عطر صابون گل سرخ و غذاهای خوشمزه می داد. ای بوی خوش غذاها بسیار مهم بود، چراکه زن عموجان هم همیشه بوی غذا می داد اما چه غذایی؟ سیب زمینی پخته و خیارشور. اما بوی مادر بوی زندگی بود. موهایش را بالای سرش محکم می بست تا در دست و بالش نباشد و همیشه کوتاه و صریح و رئیس مآبانه با ما صحبت می کرد.

برچسب: نویسنده: پویا رجبی تاريخ: دوشنبه 9 فروردين 1400 ساعت: 17:21

حالا فرصت زیادی برای کتاب خواندن دارم. احساس میکنم بعد از مدت ها به وصال یکی از رفقای دیرینه ام رسیده ام و حالا که سطر به سطرش را می خوانم گاهی در دل از شادی بغض خنده ام میترکد. دوستهای مجازی زیادی پیدا کرده ام، و دروغ چرا؛ دوستهای مجازی برای من واقعی تر از دوستهای واقعی بوده اند. وقت بیشتری را با برادرم می گذرانم. یک وقت ها از خودم میپرسم پیش از این دوران، ما چندساعت در روز باهم وقت می گذراندیم؟

برچسب: نویسنده: پویا رجبی تاريخ: دوشنبه 9 فروردين 1400 ساعت: 17:21

بدنمان خشک می شد از ساعت ها بی حرکت نشستن در ماشین. تعدادمان زیاد بود، اما ماشین کوچک بود. یک بار خاله گفت اینطور که همه کج کج نشسته ایم، به شیرینی های تری می مانیم که در یک بسته چیده شده باشند. بعد من خندیدم و آرنج نفر کناری در دنده هایم فرو رفت و نفسم بند آمد ولی نفهمیدم از درد بود یا از خنده. بعد، ساعت ها در هوای ابری و بارانی در جاده حرکت می کردیم تا به انزلی برسیم. یکی از شما چندوقت پیش گفته

برچسب: نویسنده: پویا رجبی تاريخ: دوشنبه 9 فروردين 1400 ساعت: 17:21

تاریک بود. بدنم درد می کرد و حقیقتا بدم نمی آمد که سرما خورده باشم، دلم میخواست یکی دو روزی دانشگاه نروم و زیر پتوی گرم قایم شوم. مامان پتوهای مادربزرگ را از زیرزمین آورده بود و من میگفتم "این پتوها اینقدر گرمن که اگه خوابتم نیاد هیپوکسی میشی و چشمات سیاهی میره و تمام". به هر جان کندنی، بیدار شده بودم. لیوان چای شیرین را به گونه ام چسبانده بودم تا گرم شوم. لباس هایم را با خواب آلودگی پوشیده و صور

برچسب: نویسنده: پویا رجبی تاريخ: دوشنبه 9 فروردين 1400 ساعت: 17:21

زن جوان از خواب بیدار میشود. موهای بلندش را از پشت یقه پیراهنش بیرون میآورد و جلوی آینه آنها را مرتب میکند. شتابزده صورتش را آرایش میکند و برای رفتن حاضر میشود. دستهایش را به دو طرف در جیپ میگیرد و هیکلش را بالا میکشد تا روی صندلی بنشیند. آینه را که تنظیم میکند لحظهای به خطوط فرورفته کنج چشمش نگاه میکند و بعد فورا چشم از آینه برمیدارد. راهیِ شهرک میشود و در جاده برای خودش آهنگ میگذا

برچسب: نویسنده: پویا رجبی تاريخ: دوشنبه 9 فروردين 1400 ساعت: 17:21

از پلههایی که منتهی به پشت بام میشد بالا رفتم. راه پله تاریک بود و چراغها سوخته. همسایهی قبلی کالسکه بچهاش را در چارچوب پاگرد جا گذاشته بود. صدای خرخر آرامی از زیر بالشتکهای کالسکه شنیدم. سه بچهگربه بودند. ضعیف و لاغر. از شدت سرما بدنهای کممو و ظریفشان می لرزید. روی پله نشستم و یکیشان را روی پایم گذاشتم. حتی جان نداشت بترسد. فرار کند یا خودش را برای گرم شدن زیر ژاکتم بکشاند. نگران بودم ب

برچسب: نویسنده: پویا رجبی تاريخ: دوشنبه 9 فروردين 1400 ساعت: 17:21

"اهل کدوم دیاری کجا تو خونه داری که قبله گاهم اونجاست هرجا که پا میذاری ... " خانه یک بهارخواب بزرگ داشت که تقریبا خالی بود. تنها یک فرش دستباف قرمز پاخورده کف زمین پهن شده بود و لاغیر. آنجا کنار پنجره روی یک تشک دراز می کشیدم و منتظر می ماندم تا مادربزرگ از خواب بیدار شود. بعد که بیدار میشد، باهم به آشپزخانه می رفتیم. در راهروی منتهی به آشپزخانه وادارش می کردم که پاهایش را دقیقا روی خود کاشی ه

برچسب: نویسنده: پویا رجبی تاريخ: دوشنبه 9 فروردين 1400 ساعت: 17:21

این نوشته برای چالش بلاگردون نوشته شده. به دعوت نسرین عزیزم. 3> ----------- گمان میکنم من همیشه یک مادر هستم، حتی اگر هرگز بچهدار نشوم. به مراتب پیش آمده که اشتباها دیگران به هنگام صدا زدن اسمم دچار سکته زبانی شوند و به جای مانا صدایم کنند "مامان". در دبستان که خالهبازی میکردیم، من هرگز نقشی جز مادر نداشتم. حتی اگر میخواستم هم نقش دیگر به من نمیدادند. به خاطر دارید که در یکی از صحنههای

برچسب: نویسنده: پویا رجبی تاريخ: دوشنبه 9 فروردين 1400 ساعت: 17:21

آن سال بهار هنوز به ما نرسیده بود. اسفند ماه بود و همچنان کاپشنهای بزرگ و پفکی به تن میکردیم. دایره وار کف زمین نشسته بودیم و صدای باز کردن زرورق دور کیکهای براونی سکوت ناشی از سرما را میشکست. "شادی شکستن قلک پول وحشت کم شدن سکه ی عیدی از شمردن زیاد ... " با خودم فکر کردم که به زودی در جاده خواهیم بود و باد راهش را لابلای موهایم پیدا خواهد کرد. به زودی سرم را روی بالشهای نرم و خوشبوی خانهی

برچسب: نویسنده: پویا رجبی تاريخ: دوشنبه 9 فروردين 1400 ساعت: 17:21

صفحه بندی